وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب..............
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 21:14  توسط ناشناس
|
تكيه بر صندلي زدم در قطاري ساكن كه افقش را منظره
هايي در بر مي گيرد كه مي روند ... هم چنان مي روند
و با چه سرعت مضاعفي از من دور مي شوند تمام آن
خاطرات و صحنه ها و شايد عهدها
و انسان ها فراموش كارترين اند
بدترين خصلتي كه مي توان نام برد
زمان ساكن مي ماند،از لحظه گذشتن از مقصود
لحظه ساكن مي ماند تا زماني ديگر ، تا فرصتي ديگر
براي خاطره اندوختن
تا زمان سنج زندگي دوباره به كار افتد و ثانيه هاي
اندك زندگي ما را محاسبه كند
و كي؟
و ديگر كي بر مي گردد زماني كه زمان سنج من اندك
ثانيه هايي را به خود بيافزايد؟
آنان كه با يك نظر خاك را كيميا
كنند آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند؟
(در راه برگشت به تهران)
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 10:41  توسط ناشناس
|
در پس کوچه های شهر
در میان تمام آدم های سرگردان و خاموش
قاصدکی خبر از روشنی می آورد
و مرا به تمام ناشناخته ها می برد
به بلندی های عرفان
و مرا نظاره گر افقی می کرد که تنها ز آن بلندی ها رنگ خود را نمایان می کرد
و من در تحیر
و من در شگفت
و من تنها نظاره گر
آسمان را با خود یکی می دیدم
آسمانی که دیگر جزئی از من بود
و مرا بی کران کرده بود
و من خود کران آن بودم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:19  توسط ناشناس
|
صدا آهسته و شمرده، از نوادگان دوزیستان سخن می
گوید. کسانی که به جنگل آسفالت رو آورده اند، از نوادگان سوسمارهای خشکی هستند.
نسل جدید پستانداران پشمالو می پرسد : آیا خارج از این پیله بی شرم و حیای ابریشم
که از تمام جهات رو به رشد است ، منطقی وجود دارد؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 6:49  توسط ناشناس
|
از دیدگاهی منصفانه، جهان تنها یک رویداد
استثنایی و غیر مترقبه نیست، بلکه ایرادی است به منطق. البته به شرط اینکه منطقی
وجود داشته باشد و آن منطق نیز خنثی باشد. این ندای درونی ماست. این صدای ژوکر است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 12:14  توسط ناشناس
|
به چه بنگرم؟
به کویری که در دور دست های پیش روست یا مرتع های سبز جلوی چشمانم؟
من از جنس زمان نیستم، تو هم نیستی
من ماورای تمام چیز هاییم که رنگ تعلق می پذیرند، من ماورای زمانم
ببین
ببین که پایبندی به تعلقات چگونه روح ما را می آزارد
صدای سایش روحم را خوب می شنوم
سوت همیشگی آزار دهنده
و کسی نیست که یاداوری کند: تو فراتر از ...
ببین
ببین که چگونه خود را به زنجیر مادیات بسته ایم
جای زنجیر بر گردنم را می بینی؟
من از جنس پروازم
من از جنس ماندن نیستم،تاب ماندن ندارم
و کسی نیست که یاداوری کند: تو فراتر از .....
ببین
ببین که صدای پایمان گوش زمان را کر کرده، می شنوی؟
گوش هایت را تیز کن، میبینی صدای سوت روحمان را؟
پس باید برگشت
برگشت و باز جست اصل خویش را
اصل خوییییش
روزگار وصل خویییییییش
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:43  توسط ناشناس
|
دنیایی وجود دارد.
احتمالا روزی این دنیا مرز
ناممکن را لمس خواهد کرد.
اگر هیچ چیز به طور اتفاقی به وجود نمی آمد، جهان قابل
اعتمادتر بود.
در این صورت، هیچ کس هرگز از خود نمی پرسید که چرا چیزی وجود ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:21  توسط ناشناس
|
میان جاده های غم غبار می شوم بیا برای قلب خسته ات قرار می شوم بیا
اگرچه داغ هجر تو بهار را زمن گرفت دوباره رشد می کنم بهار می شوم بیا
درانتظار رویشت نفس به سینه حبس شد ترانه خوانی تو را هزار می شوم بیا
بیا ورق بزن مرا به فصل تازگی ببر وگرنه از فراق تو شرار می شوم بیا
اگر چه خسته از رهم ولی برای دیدنت به بال شوق یاد تو سوار می شوم بیا
تمام هستی ام تویی، تو ای مسافر سید برای یک نگاه تو نثار می شوم بیا

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9:27  توسط ناشناس
|
پایان نزدیک است
همه جا بوی تیرگی می دهد
و من تنها، به افقی می نگرم که رنگ باخته
رنگی از جنس مردگی
آسمان، صبح و شب ، در حال غروب است
غروبی بی پایان
پایان جزیی از وجودم شده
باید توبه ها را شکست
و به پایان اندیشید
دلخوشی بس است.
پایان کسی باش که آغاز تو باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:40  توسط ناشناس
|
افکار یکی پس از دیگری می آیندو ضربه ای به من می زنند و می روند
دیگر طاقت این ضربه ها را ندارم
ترس تمام وجودم را فراگرفته
هیچ وقت فکر این همه ترس را هم نمی کردم
فلج شدم
تنها باید از ترس ترسید
روزها یکی پس از دیگری می میرند
و من تنها نظاره گر این مرگم
مرگی تدریجی
زندگی این روزها تلخ است
باید پرواز کنم
از این منجلاب
اما حتی ترس از پرواز هم نمی گذارد
ترس از دست دادن
ناگزیر نظاره می کنم
تا راهی جدید
افقی روشن
افق را می بینی؟!
نشانم بده
خدایا هنوز هم امیدواری؟!!
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:52  توسط ناشناس
|